خلوت عاشقانه با خدا
|
|
امروز سرشارم از خدا،
ازحس دوست داشتن خدا كاش میشد این حس رو با همه مردم جهان تقسیم میكردم نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 9 آذر1388 | 7:23 قبل از ظهر |
![]() چون گردش سيارت به دور خورشيد چون گردش الكتروني به دور هسته اش و چون گردش حاجيان به دور محل نزول قرآن ناطق ...علي بايد دورش گشت ..... الهي من دورت بگردم !............ ......مصادف با اين ايام مبارك اين هزار و يكمين پست اين وبلاگ بود روزهاي اول شروع به كار اين وبلاگ مونده بودم چه طور مطلب جور كنم !!!!! لطف خدا بوده كه اين وبلاگ سرپا مونده ...ا ممنونم از خدا به خاطر دوستان گلي كه به واسطه اين وبلاگ به من هديه داده دوستان مجازي كه از ته دلم دوستشون دارم و هر وقت حرم ميرم به نيابت از اونها زيارت ميكنم ....... نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 5 آذر1388 | 5:59 قبل از ظهر |
چند لحظه
فقط چند لحظه چشماتو بزن تو دلت آروم صداش كن خدا ...خدا ...خدا آروم شدي؟ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 30 آبان1388 | 9:13 بعد از ظهر |
بيا بيا بيـــا بيــــــــا چند لحظه با خودمون خلوت كنيم و از خودمون بپرسيم تا اين لحظه ...چــــــــي داديــم ...؟..!. ...چــــــــي گرفتيم ...؟..!. نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 27 آبان1388 | 9:1 قبل از ظهر |
امروز نيز
فرصتيست دوباره براي آغوش باز كردن براي محبت خدا و بخشيدن محبت به خلق خدا نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 22 آبان1388 | 10:57 قبل از ظهر |
تنها قلبم ، این سرمایه به تاراج رفته ام را می توانم به تو هدیه كنم
....خدای مهربانم.....هدیه ام را پذیرا باش نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 5 آبان1388 | 6:19 قبل از ظهر |
نسترن ها
یاسمن ها
سیرت سبز چمن ها
آن غریبان در وطنها....
جمله میگویند:
ربی...یا غیاث المستغیثین....
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 3 آبان1388 | 4:57 قبل از ظهر |
و امروز خود را خوشبخت ترین موجود روی زمین میدانم ...در آغوش گرم خدای مهربان نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 25 مهر1388 | 7:0 قبل از ظهر |
صدای خدا را می خواستم بشنوم
ندا آمد به ناله و توبه گنهکار گو ش کن *********************** می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن *********************** می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن *********************** می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن ***********************
می خواستم دستان خدا را بگیرم...
گفتند:دستان افتاده ای را بگیر ***********************
خواستم جهره خداوند را ببینم...
ندا آمد بصورت مادرت بنگر... ***********************
خواستم رنگ خدا را ببینم...
ندا آمد بی رنگی عارفان را بنگر... ***********************
می خواستم دست خدارا ببوسم ندا آمد دست کارگری را که درست کار می کند ببوس... *********************** خواستم به خانه خدا بروم
ندا آمد قلب انسان مومن را زیارت کن ***********************
خواستم صدای نفس خدا رااحساس کنم...
ندا آمد...صدای نفس عاشق صادق را بشنو ***********************
خواستم خدا را در عرش ببینم
ندا آمد به انسانی که به دستور خدا حرکت میکند بنگر... ***********************
خواستم نور الهی را مشاهده کنم
ندا آمد از پرخوری و شکم سیر فاصله بگیر... ***********************
می خواستم به خدا به پیوندم...
ندا آمد از بقیه ببر...حتی از خودت... ***********************
خواستم صبر خدای را ببینم...
ندا آمد بر زخم زبان بندگان تحمل کن *********************** خواستم سیاست الهی را مشاهده کنم...
ندا آمد عاقبت گردنکشان را ببین... ***********************
خواستم خدای را یاد کنم...
ندا آمد ارحام و خویشانت را یاد کن. ***********************
خواستم که دیگر نخواهم...
ندا آمد امورت را به او واگذار کن و برو...
آدرس یك معشوقه تاپ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 19 مهر1388 | 3:3 قبل از ظهر |
يكي وقتي كلام الهي رو ميشنوه
از شوقش دست وپاش ميلرزه ، عرق ميكنه ، قلبش تند ميزنه ، حالش دگرگون ميشه طوري كه انگار تو اين دنيا نيست يكي هم مثل من! اصلا به گوشاش اجازه نميده كه بشنوه ، اگر هم بشنوه براش خسته كننده و ملال آور ميشه ، حوصله اش زودي سر ميره .... انگار نه انگار خدا داره باهاش صحبت ميكنه !!!!! اينهمه تفاوت چرا ؟!!!!!!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 19 مهر1388 | 2:17 قبل از ظهر |
آه ای گناهکاران نازنین
شما نمی خواستید عصیان کنید شرایط شما را وادار کرد... و گرنه شما همان کودکان دیروز هستید که پاکی و عشق و محبت و صدق را تداعی میکردید اکنون نیز به کودکی تان برگردید خداوند صبور و مهربان....منتظر شماستآدرس یك معشوقه تاپ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 16 مهر1388 | 1:20 بعد از ظهر |
امروز
خيلي خيلي خوشحالم مي پرسين چرا ؟ من از شما مي پرسم چرا نباشم ؟ هر چي فكر ميكنم دليلي براش پيدا نميكنم كه چرا نباشم ؟ اگه شما پيدا كرديد به من هم بگيد مگه ميشه آدم همچين خدايي داشته باشه ...تو ملكش مهمونش باشه و خيلي خيلي خوشحال نباشه ؟!!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 14 مهر1388 | 7:44 قبل از ظهر |
در حاليكه سراسيمه از چنگال مردمان فرعون صفت مي گريختم و نااميد از همه چيز و همه كس مانده بودم درياي قلبم را براي عبور نورت شكافتي
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 10 مهر1388 | 10:19 بعد از ظهر |
نوبت پرواز ما كي خواهد رسيد ؟!!!!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 10 مهر1388 | 2:59 بعد از ظهر |
خدا رو شکر کن
برای اینکه شکر کردی هم شکر کن برای اینکه شکر شکر هم کرده ای شکر کن برای اینکه شکر شکر شکر هم کرده ای شکر کن چقدر میتونی شکر کنی..... اگر احساس عجز کردی برای این عجز خدا رو شکر کن...اینجا خدا راضی میشود.... بیاد مرحوم حاج اسماعیل آدرس یك معشوقه تاپ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 10 مهر1388 | 2:47 بعد از ظهر |
كسي كه يه دل خوشكل داشته باشه توش فقط خوشكلترينا رو راه ميده ، با چشماي دلت ببين خوشكلتر از خدا هم سراغ داري ؟!!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 5 مهر1388 | 4:26 بعد از ظهر |
دلی كه توش خدا باشه
غمگین نمیشه ، خسته نمیشه ، مایوس و نا امید نمیشه ، حالا ببین تو دلت چیا رو جا دادی؟ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 1 مهر1388 | 1:49 بعد از ظهر |
جانياني را ديدم كه هر روز هزاران ها را قتل عام ميكردند
جنايتكاران جاويد تاريخ مي كشتند ،فقط ميكشتند با هر وسيله اي هر زماني هر مكاني ...فقط و فقط ميكشتند مقتول حق بود گاه با دود سيگاري تلخ ، حق فرزندي ، همسري ، رهگذري ، ريه آغوش گشاده براي نفسي !! گاه با كلامي زهر آلود حق دلي اندر قفسي گاه با نگاهي خشم آلود حق يتيم بي كسي گاه حق تشنه در دشتي و يا خسته در محرابي و گاه .... و گاه خود را معصومتر از نرون و شمر و چنگيز مي ديدند !!!! نمي دانند كه با آنها به يك لشكر هم پيكارند در لشكري كه پيكان و تيغش رو به حق ماندگار است در تاريخ تا كنون و تا فردا نبردي با لشكر حقي هميشه مظلوم و مقتول در دست ظلم جويان
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 30 شهریور1388 | 9:50 بعد از ظهر |
تو این سه روز اعتكاف كه مهمون امام رضا ع بودم براي همه شمایی كه شاید نشناسمتون اما تو این محیط مجازی تو قلبم براهركدومتون یه خونه ساختماز خدا خود خدا رو واستون خواستم آخه هر چی فكر كردم هر چی دیگه میخواستم كم گفته بودم و كم خواسته بودم
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 26 شهریور1388 | 1:25 بعد از ظهر |
مي گفت : به شيشه نگاه كن باهات حرف داره چي ميگه ؟ خودت ، هم مي شنوي هم مي بيني كه : من از خودم هيچ رنگي ندارم نه آبي نه زرد نه سبز نه سرخ و نه .... من خودمو نشون نميدم فقط آيه هاي اونو نشون ميدم من از خود عبور كردم ، از خود گذشتم
دعا كنيم شيشه اي بشيم نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 25 شهریور1388 | 10:46 قبل از ظهر |
من دعا می کنم امشب به یتیمان خدا و به کل عالم وبه هر عاشق تنهای خدا وبه انسانهایی که به حق معتقدند وبه مردان و زنان وبه مومن - کافر وبه بیدینهایی که به عصیان خدا متهمند من دعامیکنم امشب روسپیها را بی گناهان را زندانی را زندانبان را من دعامی کنم امشب روسیه را آمریکا را آفریقای سیاه و سرخپوستان را من به یک طایفه وحشی در آمازون و به یک قوم تمدن آوازه وبه یک ماهی کوچک در دل بحر سیاه وبه یک بوته وحشی اقاقی در دشت وبه یک جوجه کلاغ تنها ...به همه ...من دعا خواهم کرد آدرس یك معشوقه تاپ
http://ilgod.blogfa.com/ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 18 شهریور1388 | 11:54 بعد از ظهر |
كاش حداقل تو اين يه ماه با قرآن دوست بشيم
نه فقط به خاطر ثوابش به خاطر خودش نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 11 شهریور1388 | 5:35 بعد از ظهر |
خداجون
تو تنها كسي هستي كه اگه بخوام مشكلمو بگم ، نبايد از منشيت وقت بگيرم تو تنها كسي هستي كه اگه بخوام باهات تماس بگيرم واسم حتي يه ريال هم هزينه نداره ... تو تنها كسي هستي كه اگه ساعتها باهات حرف بزنم ، به ساعتت نگاه نميكني كه يعني وقتم داره تموم ميشه تو تنها كسي هستي كه اگه گرهي از كارم باز كني، لازم نيست با فرستادن تاج گل و ...ازت تشكر كنم تو تنها كسي هستي كه اگه بيماريمو شفا دادي ،لازم نيست با چاپ اعلاميه تو صفحه اول يه روزنامه پرتيراژ ازت تقدير كنم تو تنها كسي هستي كه اگه هر چي گريه كنم و اشك بريزم و وراجي كنم ،بهم نميگي حوصله ام رو سر بردي ...چقدر پرحرفي! تو تنها كسي هستي كه حتي اگه واسه اين همه وقت كه بهم دادي ازت تشكر نكنم ،بازم هرچقدر كه بخوام بهم وقت ميدي امروز از دستم در رفت و واسه اولين بار ميخوام بگم ...متشكرم خدا جون ++++++++++++++++++++++++++++ شما هم اگه بهانه هايي براي تشكر داريد برامون بفرستيد تا به اين مطلب اضافه كنيم نوشته شده توسط : حنان | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 6 شهریور1388 | 5:56 قبل از ظهر |
كاش روزه هامونو با اشك فرشته ها افطار نكنیم،
هر كار زشتمون فرشته ها رو میرنجونه نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 5 شهریور1388 | 5:47 قبل از ظهر |
بو كن....بوی بهشت میاد تو این ماه .... نكنه این ماه رد بشه و بوشو نشنویا
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 4 شهریور1388 | 5:55 قبل از ظهر |
توي اين مهموني اختصاصي خوب به سر ووضع دلت برس كه خوشكل و خواستني باشه ..آبروريزي نكنيها نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 30 مرداد1388 | 9:26 بعد از ظهر |
خداجون تو از خداهای پول و مقام و كلاس و مد وهوس و...خیلی خیلی بهتری!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 28 مرداد1388 | 3:20 بعد از ظهر |
جون من اگه خدایی ماهتر از این سراغ داری بگو تا بریم بندگیشو بكنیم !!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 26 مرداد1388 | 10:18 بعد از ظهر |
اي غريب ترين ها در ميان ما ما را كه با تو غريبيم ...و تو را نمي شناسيم... و در عين ناشناسي ، به تو ظلم هم ميكنيم ، در ياب اي قرآن غريب ، ما را ببخش و ...بپذير و به خود آشنا كن ما تشنگان بر لب ساحل نشسته را كه دريا را نمي شناسيم و دير نيست كه هلاك شويم.... اي قرآن غريب ، ما را ببخش و ...بپذير نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 26 مرداد1388 | 5:15 قبل از ظهر |
دلی كه توش خدا باشه خوشكلترین خونه
دنیاست
اونجا میشه خونه خدا اون خونه رو باید طواف كرد و بوسید نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 21 مرداد1388 | 2:11 بعد از ظهر |
حق من ...حق او
گفتم : دلم بد جوري پره ،عصباني ام و... گفت : ظلم كردي به كسي ؟حقي ضايع كردي ؟ گفتم : مشكل همينه كه نميدونم ....من حق بعضي ها رو ياد آوري كردم بهشون و حق خودم رو هم ياد آوري كردم گفت : اين كه درسته گفتم : مي ترسم در تشخيص حق اون و حق خودم اشتباه كرده باشم مي ترسم احساسي و غير عقلي گفته باشم مي ترسم خلاف تقوي كرده باشم و من مصداق ظالمين در قرآن باشم .... بلاتكليفم... گفت : آنچه حق پنداشتي بگو گفتم : گفتم ...و گفتم ... و گفتم... گفت : اينها كه گفتي همه حق بود و تو خلاف تقوي و منطق نكرده اي و چه آرامشي يافتم وقتي فهميدم كه به تكليفم عمل كرده ام ، اما ... اما... اي كاش قبل از عمل از مردان خدا وظيفه خود را ميجستم تا در آتش ترديد نمي سوختم
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 20 مرداد1388 | 12:38 بعد از ظهر |
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 15 مرداد1388 | 6:17 قبل از ظهر |
خدا رو هم مي توني گول بزني ؟!!!!!!
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 14 مرداد1388 | 4:46 بعد از ظهر |
مي گفت من جوانم جوان ريش سفيد جواني را به سن نمي دانست در انديشه اش جوان آن كسي بود كه مي توانست بارور كند انديشه اي را .... تفكري را جامعه اي را بلوغ را به شعور و عقل مي دانست در نظرش پيرمردهاي مسني كه هنوز فكرشان خام بود كودكاني بازيگوش مي نمودند و بچه گاني كه فكرشان بالغ بود ... بزرگسالاني ميدانست در انديشه !!!! ..........روزي اي كاش همه مردم شهر قد بكشند نشسته بر سروي بلند تا نوك ماه به ياد مرحوم پدر نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 12 مرداد1388 | 11:14 قبل از ظهر |
خدايا خيلي خيلي ممنونم ازت
چه طور مي تونم ازت تشكر كنم به خاطر اينهمه محبت به خاطر اينكه : - منو آفريدي و بهم اجازه دادي ازت تشكر كنم - بين اينهمه آدم منو سالم آفريدي - به من فكر سالم و جسم سالم دادي - بين اينهمه خانواده مشكل دار و ناسالم...به من يه خونواده سالم و حق پذير دادي - بين اينهمه انديشه ها و مذاهب منحرف و مختلف منو با اسلام آشنا كردي - بين اينهمه فرقه حتي به ظاهر هم كه شده منو شيعه و حق پذير قرار دادي... - بين اينهمه جا تو دنيا بين اينهمه فرهنگ و تمدن منو تو ايران گذاشتي - بين اينهمه شهر و روستا ....مشهدرو به من هديه دادي - حالا هم اين فرصت رو به من دادي كه اين تشكر رو با دوستايي كه تو اين فضا به من هديه دادي تقسيم كنم و به اونها هم اين حس خوبم رو بگم اگر همه محبت هايي رو كه بالا گفتم در مورد شما صدق نمي كرد ، همون بند اولش كافيه كه تا آخر عمرتون سر از سجده شكرش بر ندارين نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 11 مرداد1388 | 7:59 بعد از ظهر |
همين الان الان...تو دلت خدا رو صدا بزن، بگو خيلي دوسش داري (چقدر توبه شيرينه) نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 10 مرداد1388 | 11:5 بعد از ظهر |
چشمهامان روزي ناديدنيها را به ناچار و به اجبار خواهد ديد
كاش خودمان به اختيار آنها را باز كنيم و ببينيم نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 7 مرداد1388 | 4:0 بعد از ظهر |
بعد چندين روز مسافرت برگشتم .....خيلي سعي كردم تو اين مدت هر جور شده آپ كنم اما ...نتونستم اين نظر رو يكي از عزيزان اين وبلاگ نوشته : ........ سلام زيتون جان . منو كه يادته نه ؟؟؟؟ با قلباي قشنگتون براي اين مهربون دوست داشتني دعا كنين اينو هم بگم كه عزيز من ما هر لحظه مون مهمون خدائيم ...تو خونه و ملك خدائيم لحظه اي نيست كه اين حال رو نداشته باشيم...خودت رو هميشه مهمون خدا بدون اميدواربم زودتر حالت خوب بشه ...اما همين كه نيت داشتي كه براي خدا روزه بگيري و خودت رو پاك كني مطمئن باش خدا ازت قبول كرده ...به مهربوني خدا شك نكن نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 5 مرداد1388 | 11:38 بعد از ظهر |
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 29 تیر1388 | 11:44 قبل از ظهر |
آخرین باری كه خدا رو از ته دلت ....نه به خاطر خودت بلكه به خاطر خودش صدا زدی كی بوده ؟ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 27 تیر1388 | 3:11 بعد از ظهر |
بُشر حافی و امام کاظم علیه السلام
بلند بود. اتفاقاً در همان زمان خادمه اى از منزل بیرون آمد در حالى که آشغال هایى همراهش بود و گویا مى خواست بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ خادمه گفت: این جا خانه « بُشر» یکى از رجال، اشراف و اعیان است؛ همانا که آزاد است.امام فرمود: بله، آزاد است؛ اگر بنده بود که این سر و صداها از خانه اش بلند نبود.امام این سخن را فرمود و رفت. خادمه به منزل بازگشت. چون غیبتش طولانی شده بود، بشر از او پرسید چرا معطل کردى؟ خادمه گفت: مردى مرا به حرف گرفت و سؤال عجیبى از من پرسید. بشر گفت چه سوالی؟ از من پرسید که صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ گفتم البته که آزاد است. بعد هم گفت: بله، آزاد است، اگر بنده مى بود که این سر و صداها از خانه اش بیرون نمی آمد. بشر گفت: آن مرد چه نشانه هایى داشت؟ وقتی خادمه علائم و نشانه ها را گفت، بشر فهمید که موسى بن جعفر (ع) است. پرسید: از کدام سمت رفت؟ بشر در حالی که پایش برهنه بود، به خود فرصت نداد که برود کفشهایش را بپوشد، براى این که ممکن بود امام را پیدا نکند. با پاى برهنه بیرون دوید و خودش را به موسی بن جعفر (ع) رسانید. سپس خود را به پای امام انداخت و عرض کرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. بشر فهمید که مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت مى خواهم بنده خدا باشم؛ و واقعاً هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد. و به این علت که پابرهنه به دنبال حضرت دوید به بشر حافی - بشر پا برهنه- مشهور گشت. منبع : چشم خدا نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 27 تیر1388 | 9:6 قبل از ظهر |
براي اين تك تك ثانيه هام كه بي ياد تو ميگذره جوابي ندارم بهت بدم !!!
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 26 تیر1388 | 4:42 قبل از ظهر |
گاه مناجاتهایم با تو را
وسیله ای برای افزایش محبوبیت خودم کردم
آنها را در وبلاگ نوشتم ...
تا مردم بگویند چه آدم با خدایی...!
نمی دانستم که اساسا با تو مناجات نمی کنم
با مردم مناجات می کنم...
چقدر من فرصت طلبم!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 25 تیر1388 | 5:40 بعد از ظهر |
![]() بیا فرشته که ابلیس بد اسیرم کرد
گرسنه چشمی دنیای دون فقیرم کرد
بیا فرشته که برق طلای قارونی
نمود برده و بازیچه امیرم کرد رقيم ادامه مطلب را ببينيد ادامه مطلب نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 22 تیر1388 | 10:58 بعد از ظهر |
یه دلیل برام بیار كه من خوشبخترین آدم دنیا نباشم ، من كه پیدا نكردم! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 20 تیر1388 | 4:2 بعد از ظهر |
گاه اگر اشک نیاید ز درون ...میشکنم
نشوم ساکن این ملک جنون...میشکنم گاه اگر کشتی نوحی که به قرآن خواندیم نزند سینه به دریاچه خون...میشکنم مرشد عصر و زمان ناجی دنیازدگان صاحب عصر... من از حجم قرون...میشکنم دوش پیغام نهادی ...که ز ره می آیی قول فردا مدهم...چون که کنون... میشکنم رکن دین است نماز من و محراب رخت گر ز محراب در آیی ...به ستون میشکنم من رقیمم ولی از فرط رقم خوردن عشق لاجرم چون کمر دال متون ...میشکنم!! اين سه روزي كه نبودم، به نيابت از شما خوانندگان عزيز اين وبلاگ اعتكاف بودم... نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 17 تیر1388 | 11:31 بعد از ظهر |
من نماز می خوانم
برای بهار
برای گل
برای ابدیت...
برای خدا
...و جهنم برایم رنگ می بازد
احساس میکنم
نمازم در عشق شناور شده است...در آن لحظه!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 8 تیر1388 | 4:55 قبل از ظهر |
خدايا به خاطر همه نفس هايي كه بي ياد تو كشيدم از من بگذر نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 7 تیر1388 | 0:56 قبل از ظهر |
براي دوست عزيزم كه به همراه همسرش امروز رفتند خونه خدا ، مهموني
زیر ناودان بایست... باران نور میاید روحت را بشوی با قطره های تجلی خدا دارد تورا نگاه میکند... چه خوشگل شده ای بنده خوب من!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 5 تیر1388 | 9:12 بعد از ظهر |
آرزو كن آرزو كردن را بياموزي نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 4 تیر1388 | 10:42 بعد از ظهر |
وقتي ازت دور ميشم اون وقت تازه قدرتو ميفهمم !!! اونوقت هم به خاطر دوريش خوشحالم و هم نزديكي !! دوري كه باعث شد بهتر قدرتو بدونم.... و نزديكي به خاطر اينكه از دوري نجاتم داده ممنونم ازت به خاطر اين دوري ها و نزديكي ها ! .......به اين حرفام زياد ايراد نگير.....فهمم همينقده ديگه خداجون !!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 2 تیر1388 | 5:36 قبل از ظهر |
![]() عیسی (ع) در گهواره به سخن آمد و گفت: ......و خدا مرا نسبت به مادرم نيكوكار کرده ؛ و جبّار و شقى قرار نداده است نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 25 خرداد1388 | 9:39 بعد از ظهر |
كي تضمين ميكنه كه تا يه ساعت ديگه زنده اي ؟؟؟؟؟ نميخواي يكم بهش فكر كني ؟ شايد ديگه وقتي نداشته باشي .... وقتي ... براي نوازش كودكي كه محبت نديده براي خوشحال كردن دل درد كشيده اي براي روشن كردن يه قلب تاريك براي خاموش كردن يه كينه شعله ور براي كاشتن بذر محبت تو دل يه خاك سخت براي گفتن دوستت دارم به همه دنيا براي تشكر از اوني كه خيلي بهت محبت كرده ... اوني كه ..... نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 22 خرداد1388 | 2:29 بعد از ظهر |
وقتی میخوام زشت ترین آدم دنیا رو ببینم ....وقتی حقی رو ضایع كردم (...حق خودم ،حق خدا ، حق مخلوقات خدا) میرم جلوی آینه و وقتی میخوام زیبا ترین آدم دنیا رو ببینم ....وقتی حقی رو رعایت كردم (....حق خودم ،حق خدا ، حق مخلوقات خدا) میرم جلوی آینه آینه ها همیشه راستشو میگن نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 19 خرداد1388 | 11:20 بعد از ظهر |
غذا خوردنمون...غذا نخوردنمون حرف زدنمون...حرف نزدنمون گوش دادنمون....گوش ندادنمون خوابيدنمون...نخوابيدنمون ديدنمون..........ندينمون رفتنمون..........نرفتنمون و....حتي راي دادنمون همه و همه بايد براي خدا باشه نه جوري كه من دلم ميخواد نه جوري كه من دوست دارم دوست داشتنامونو بايد اصلاح كنيم ...جوري دوست داشته باشيم كه خدا دوست داره اون وقت ميبيني چه قدر چيزاي دوست داشتني دور و برت بوده و تو خبر نداشتي ! اون وقت مزه دوست داشتن رو تازه حس ميكني! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 18 خرداد1388 | 5:4 بعد از ظهر |
ثانيه هام ...ميگذره .........بي تو اين يعني تنهايي نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 14 خرداد1388 | 4:19 بعد از ظهر |
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 4 خرداد1388 | 9:20 بعد از ظهر |
چقدر فراموشکار شدم من یادم میره .....خوبی هایی رو که به من کردی باید رو حافظه ام بیشتر کار کنم !!!!!!!! نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 4 خرداد1388 | 3:35 بعد از ظهر |
شهرخرم خواهد شد جهان آراسته خواهد شد خواهد آمد سوار نور ...فاتح قلب زمین نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 3 خرداد1388 | 2:20 بعد از ظهر |
همه کسانی که به ما سر میزنند در گوشه ای از دل ما برای خویش قصری بنا میکنند و تا ابد آنجا می مانند... ادخل الجنة انتم و ازواجکم تحبرون...یعنی همین نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 3 خرداد1388 | 10:38 قبل از ظهر |
یادم باشد به نفرین پیراهنم دچار نشوم ، آنگاه که او را عرق آلود در گوشه ای پرت میکنم و ظرفی که تمیزی اش را به من التماس میکند و لقمه ای که دوست دارد عاشقانه او را صرف کنم یادم نرود ..... به همه چیز احترام بگذارم و یادم میماند.... که کودکی گرسنه است و پرنده ای گرفتار سرزمینی کفرآلود است. ((این متن رو " تماشاگه راز "برای این وبلاگ نوشته و فرستاده)) نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 29 اردیبهشت1388 | 11:6 قبل از ظهر |
این تصاویر که به طور مخفیانه گرفته شده صحنه هایی است پر از احساس و زیبایی . تصاویری است که محبت و رسیدگی فرزندی را نسبت به مادر پیر خود تنها چند روز قبل از فوت مادر نشان می دهد.
با تشکر از وبلاگ یک پسر خوب شاید این ها حتی یک هزارم محبت مادر رو هم جبران نکنه یکی از قشنگ ترین حسهای دنیا رو همین امروز تجربه کن ....برو و دست مادرتو ببوس....برای خدا نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 | 12:17 بعد از ظهر |
بنگر اطرافت را... بنگر كودكانى در شهر كولهبارى از غم بر دوشهاى نحيف مىفروشند فطرت پاكشان را... و كسى نمىخرد فطرت به كار مردم نمىآيد مردم ماشين مىخواهند... تا فخر كنند و خانههاى بزرگ و هزاران آرمان نيمه كاره مردم يادشان رفته براى چه آمدهاند و به كجا خواهند رفت... نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 13 اردیبهشت1388 | 5:22 قبل از ظهر |
دیروز چشمان اندیشه ام مرا به بازار جامه فروشی دنیا برد جمعیتی انبوه در این بازار شلوغ در حال خرید لباس بودند جایی که بزرگ نوشته بود "تاریکی های سه شعبه " عده ای به فروشگاه مقام میرفتند و لباس مقام می خریدند ....عده ای به فروشگاه مال می رفتند و لباس مال می خریدند ...عده ای هم از فروشگاه شهوت ، لباس شهوت می خریدند و بر تن میکردند لباسهایی که به ثمن بخس به درهمی اندک معامله می کردند آن لباسها به تن هیچکدامشان اندازه نبود برای یکی گشاد بود و برای یکی تنگ .....لباسهایی که چرک و کثافتش از دور هم جلوه گری میکرد .....اما عجیب بود که با وجود آن از پوشیدن آنها لذت می بردند! لباسهایی که زشتشان کرده بود اما خود میپنداشتند زیباترین موجود دنیا شده اند! اندک مردمانی هم بودند که لباسها را به تنشان امتحان میکردند و وقتی میدیدند به تنشان اندازه نیست و به آنها نمی آید پسش میدادند کمی آنطرف تر از آن انبوه خریداران و فروشندگان جامه های سه گانه، سبز جامه گانی را دیدم که در گوشه ای مظلومانه و بی سر و صدا لباس های نورانی تقوا را می فروختند ، قیمت لباس ها جان و انفس خریداران بود ......معامله حساسی بود اما ارزشش را داشت ، زیباترین لباس عالم باید هم اینقدر گران قیمت باشد وقتی که لباسها را به تنشان میکردند و دیدم چقدر لباسها زیبا و دلنشینشان کرده است ..... مطمئن شدم این معامله ارزشش را داشته ... فقط حیف که مشتریهای کمی برای خرید این لباس می آمدند .......فروشندگان لباس تقوا در انتظار آمدن خریداری، غریبانه انتظار میکشیدند .......از دیروز که از آن بازار آمده ام سراسیمه دنبال آینه ای هستم تا در آن ببینم چه لباسی بر تنم است ...کاش لباس تقوا باشد نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 | 4:5 بعد از ظهر |
خدایا شکرت .........که میتونم بگم خدایا شکرت نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 | 0:51 قبل از ظهر |
مورچگان بسیارند از هزاران سال پیش تا کنون شاید هزار تا برای هر چشم و میلیونها برای هر اندیشه لیکن دریغ از یک سلیمان ! رقیم ( از وبلاگ سته) نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 7 اردیبهشت1388 | 9:49 قبل از ظهر |
گاهى ما آدمها حتى شعور نفس كشيدن هم نداريم. گاهى ما آدمها حتى شعور نفس كشيدن هم گاهى ما آدمها حتى شعور نفس كشيدن گاه ما آدمها حتى شعور نفس گاهى ما آدمها حتى شعور گاهى ما آدمها گاهى ما گاهى نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 5 اردیبهشت1388 | 10:12 قبل از ظهر |
ماه مىشود و زينت آسمان شب. و الاّ شهاب سنگ سرگردانى در آسمان، بيش، نخواهد بود، كه از حسادت، در خودش مىسوزد. از وبلاگ ایلگاد
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 | 4:49 بعد از ظهر |
اطراف من... اقیانوسی از فرشته هاست ...ومن در آن شناورم خورشید پاکی می درخشد امواج فرشته ها میرقصند و من آرام ...آرام بر شانه امواج بسوی ساحل امن خدا حرکت میکنم... فرشته ها مرا غرق نمی کنند پس بیم مردن هم ندارم... ابرها بر آسمان سند خلیفة اللهی مرا مینگارند و من در میان این همه نعمت متحیرم... من از شدت احسان خدا غرق میشوم نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 31 فروردین1388 | 2:15 بعد از ظهر |
آموختم از پدر خویش..... تا به دل چاه نیافتد یوسف کی شود عزیزترین در مصر ؟ هسته بادام تا ظلمت چاه خاک را نبیند ....دوباره بادام نخواهد شد بادامی که بادامها می سازد.... در نظرم یوسف و بادام یکی شد دیگر هر هسته ای را که میبینم یوسفیست در پیش چشمانم سبز باید شد از این دل تاریک چاه جهالت مصر ِ وجودت منتظر توست نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 30 فروردین1388 | 12:37 بعد از ظهر |
بیش
از 2 ماه قبل یکی از عزیزانم سکته مغزی کامل کرده بود ..... بعد از مدتی
که تو بیمارستان بودند، چون منزلشون شهرستان بود افتخار اینو پیدا
کردیم که از قبل عید تا الان ازشون پذیرایی و پرستاری کنیم تو
این مدت خدا آیه های آفاقی و انفسی زیادی رو نشونمون داد که سعی میکنم شما رو با نمونه ای از این آیه ها و نشونه های الهی آشنا کنم سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ نکته 1 کسی که تو سلامت ظاهری کامل بود ... با لخته شدن فقط و فقط یک ذره خون ...کمتر از سر کبریت ....تو مغزش ...دیگه توان حرکت دادن حتی زبونش رو هم نداره حواسمون باشه .....فاصله سلامتی تا بیماری رو خودتون محاسبه کنید .....خدایا شکرت نکته 2 مطمئنا اگه ایشون دستور قرآن رو در مورد خوردن غذاهای طیب و سالم و پاک رعایت کرده بود و گردش خون تو بدنش در اثر مصرف غذای سالم به طور طبیعی بود .... این طور راحت با یه تحریک عصبی جزئی و یا غلظت خون این مشکل براش پیش نمی آمد که خودش و خانواده اش رو تو چنین شرایطی قرار بده نکته 3 از چند سال قبل که منزلمون رو عوض کردیم علیرغم اینکه همسر و فرزندان ایشون به منزل ما اومده بودند و حتی ما هم به منزلشون رفته بودیم اما خودش منزلمون نیومده بود ....بالاخره منزل ما آمد.....اما در حالیکه روی برانکارد بود و توان حرکت نداشت تقدیرات ما در اثر اعمال و رفتار و نیات ما دائما در حال تغییره ...یکی از اون چیزهایی که تقدیراتمون رو به احسن الحال تبدیل میکنه و قرآن هم روش سفارش کرده صله ارحامه نکته 4 در طول مدتی که از ایشون نگهداری و یرستاری میکردیم سعی کردیم با این نیت کار کنیم که اگه فرداروزی ایشون خوب شد و به جای تشکر زد تو گوشمون اصلا ناراحت نشیم...آخه اگه کار رو برای خدا انجام بدی که نباید از بنده خدا توقع تشکر داشته باشی ... انتظار تشکر و تقدیر از بنده خدا معامله با خدا رو به هم میزنه...وظیفه این بوده که پرستاری کنیم .... چشم ...حتی اگه فحش بشنویم نکته 5 این جریان یه کلاس درس واقعی برای ما بود که تو امتحان صبر و تحمل مردود میشیم یا میریم کلاس بالاتر حاضریم با جون و دل همه وقت و انرژی و مالمون رو برای یه مخلوق خدا صرف کنیم یا نه نکته 6 شاید قدر نعمت سلامتی رو وقتی بفهمیم که یه ذره تکون خوردن انگشت دست بعد 2 ماه اینهمه تو و چندین خانواده رو خوشحال کنه اگه الان داری به انگشتات نگاه میکنی خدا رو خیلی واسه این نعمتش شکر کن نکته 7 گاهی مشکلاتی که برامون پیش میاد و به ظاهر برامون عذابه عین رحمته ...مثل همین جریان که هم برای ما و هم برای خودش یه نعمت بود ....چیزی که شاید بعدا خودش هم بفهمه نکته8 ایشون حدود 2 سال قبل از مرحوم پدرش که سرطان گرفته بود خیلی پرستاری و مراقبت کرده بود و الان هم عزیزانش با جون و دل دور و برش ازش نگهداری میکنن به قولی هر چه کنی به خود کنی ....گر همه نیک و بد کنی
إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا نکته 9امروز صبح زود بعد از مدتها از منزلمون به منزل خودشون تو شهرستان منتقل شد ....در حالیکه اشک میریخت ...اشکهایی شاید که میخواست بگه شرمنده ام ....و اشکهایی که از چشمان ما می آمد به این معنی که ما هم شرمنده ایم که شاید میتونستیم از این امانتی که خدا تو این مدت دست ما سپرده بود بهتر از اینها نگهداری کنیم ..... خدایا ممنونم ازت به خاطر این نعمتت
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 26 فروردین1388 | 4:43 بعد از ظهر |
وقتى پروانهاى مىپرد دو فرشته بالهايش را مىگشايند... دو فرشته بالهايش را به حركت در مىآورند.... دو فرشته او را بالا مىبرند و پايين مىآورند... دو فرشته مبدا و مقصد را به او نشان مىدهند ... و دو فرشته رنگ و بوى گل را برايش ترجمه مىكنند. نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 25 فروردین1388 | 1:41 قبل از ظهر |
شعری از وبلاگ آدرس یک معشوقه تاپ بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند زخمها لاله باغ بدنش را بردند نيزهها بر عطشش قهقهه سر مىدادند خندهها خطبه گرم دهنش را بردند اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند تا كه معلوم نگردد ز كجا مىآيد اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند دشنهها دور و بر پيكر او حلقه زدند حلقهها نقش عقيق يمنش را بردند چهرهها یا همه زردند و يا نيلى رنگ شعلهها سبزى رنگ چمنش را بردند بتپرستان ز هراس تبر ابراهيم جمع گشته تبر بت شكنش را بردند بادها سينه زنان زودتر از خواهر او تا مدينه خبر سوختنش را بردند يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 25 فروردین1388 | 1:24 قبل از ظهر |
على عليهالسلام شصت و سه سال روى صراط مستقيم، حركت كرد، كه از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است. و چون به انتهاى پل رسيد، خداى را شكر كرد و فرمود، «فزت و ربالكعبه» به خداى كعبه رستگار شدم! ميلياردها سلول تو، با عدالت زندگى مىكنند. سهمشان از بيتالمال قلب، مشخص است. و به كسى ظلم نمىشود.پس در تكوين وجود تو، مولا و حاكم ، حقيقتِ وجود على عليهالسلام است. از وبلاگ:آدرس یک معشوقه تاپ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 22 فروردین1388 | 2:22 بعد از ظهر |
خدا یک یاد تزیینی تنهای بیمقدار...نیست خدا یک یاد جاوید است خدا آنسوی تردید است... خدا یک آیه سر تا به پا عرفان و توحید است به روی برگهای زندگی ما خدا ...جانم ...عزیزم...مهر تایید است. خدا یک یاد جاوید است... از وبلاگ:آدرس یک معشوقه تاپ نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| جمعه 21 فروردین1388 | 8:8 بعد از ظهر |
همه كارها و هياهوهاى دنيا را فرو بگذار آرام نگاه كن جهان
دارد با خداوند نرد عشق مىبازد!!!
ما بىخبريم نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 17 فروردین1388 | 4:51 بعد از ظهر |
چشمانی که جهان را می بیند.....جهانی که چشمان را می بیند نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 26 بهمن1387 | 10:31 قبل از ظهر |
از مناجاتهای پدر در سن 13 سالگی : هر کس برای ترقی و پیشرفت خودش , خود را به حزب , دسته و یا شخصیتی میفروشد و وابستگی پیدا می کند , خدایا من به غیر از تو به احدی وابستگی نمی خواهم و به ذاتت قسم ! من خودم را فقط به تو فروختم .....و عهد میکنم تا چیزی علما" برایم ثابت نشود به آن عقیده پیدا نخواهم کرد . نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 6 بهمن1387 | 7:48 بعد از ظهر |
داستان عاشقانه مادر و پسر و نو عروس مسيحي تازه مسلمان زوج عاشقي كه ماه عسلشون رو كنار امام حسين(ع) گذروندند و كنار هم شهيد شدند براي ديدن اين ماجراي دلنشين به ادامه مطلب برويد ادامه مطلب نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 16 دی1387 | 8:7 قبل از ظهر |
![]() مرا به تو بدبین کردند...شیاطین
والا...من همان کودکم که برای تو گریه میکردم... در آستانه تولد..... از وبلاگ ايلگاد نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 4 دی1387 | 3:34 بعد از ظهر |
حیات ما ...مفت رشد ما...مفت زندگی ما...مفت کمال ما ...مفت ادراک ما...مفت عشق ما...مفت داشته های ما...مفت نداشته های ما...مفت وصال های ما...مفت جدایی های ما ...مفت رسیدن های ما...مفت نرسیدن های ما ...مفت طبیعت ما...مفت ماورا طبیت ما...مفت عقل ما...مفت ملایک ما...مفت پیامبران ما...مفت خدای ما...مفت سنگهای ما...مفت گنجشکهای ما...مفت!!! همه چی مفت... ما هم مفتخور....اما طلبکار!!! از وبلاگ ايلگاد نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 30 آذر1387 | 1:41 قبل از ظهر |
تو لد تا ن مبا ر ك
عرفه روز تفكر وتامل در خود روز توبه وانابه روز بخشش گناهان و روز تولد دوباره مبارك نوشته شده توسط : حنان | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| دوشنبه 18 آذر1387 | 2:36 بعد از ظهر |
خدايا خنجري به ما عنايت كن تا هر روز و هر لحظه حنجر منيّت و نفس خود را ببريم .....هر روز هوا و هوس و خوديت هامان را قربانيت كنيم نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 16 آذر1387 | 12:53 بعد از ظهر |
خدايا
بعضي وقتا دلم خيلي هواتو ميكنه ، يهو دلم ميخواد بيام پيشت و كلي برات حرف بزنم ، اما يدفعه يادم مياد كه ، تو كه از من دور نشدي ،!!!.... با اين وضع ،ديگه حرف زدنم نمياد آخه تو كه خودت بودي، همه چي رو ديدي و همه چي رو ميدوني، پس ديگه چي بگم ؟؟؟...!!!!!.. نوشته شده توسط : حنان | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| پنجشنبه 14 آذر1387 | 3:29 بعد از ظهر |
![]() وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَى و همانا اوست كه مي خنداند و مي گرياند
نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| سه شنبه 28 آبان1387 | 9:39 بعد از ظهر |
خيلي خسيسي اگه حاضر نشي حتی واسه بقيه دعا كني ! واسه آدمهايي كه تو اين سرما مثل شما جاي گرم و نرم ندارن واسه آدمهايي كه از خوشی از اونهايي كه تو سرما موندن يادشون رفته !!! واسه نسلي كه بعدا ً از تو به جا مي مونه واسه همه اونهايي كه تو نسلي از اونهايي واسه مادرهایی که منتظر بچه اند واسه بچه هایی که منظر مادرند واسه مادر و بچه هایی که منتظر پدرند ! واسه اونهایی که منتظر دعای قشنگ تو اند واسه........... مي بيني ....دعا كردن بهونه نمي خواد راستي برا اون ۷۵ دانش آموزي كه تو هاييتي زير آوار مدرسه كشته شدند هم دعا كن خسيس نباش ...دعا كن نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 18 آبان1387 | 11:50 بعد از ظهر |
در زيارت امام رضا (ع) مي خوانيم كه اشهد ان ...ترون مقامي...٬تسمعون كلامي... و تردون سلامي شهادت مي دهم كه مقام و جايگاه مرا مي بينيد ٬ كلامم را مي شنويد و سلامم را منتقل مي كنيد اگر معني همين جملات برامون باز بشه و واقعا به اين كلماتي كه از دهانمون خارج ميشن ايمان داشته باشيم ... زندگيمون ازين رو به اون رو ميشه نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| شنبه 18 آبان1387 | 11:27 بعد از ظهر |
خودمونیم ها عجب صبری داری !!!... میدونم به من نزدیکی خودت گفتی که از رگ گردنم به من نزدیکتری اما موندم ...!!!..چطوری ؟؟؟ هرلحظه منو با همه کارام میبینی و ...بازم تحملم میکنی خــــداجون جدا" شرمنده !!!.... اما ،راستی،تا کــــــــــــــــــــــــی ...؟...؟...؟.. .؟
نوشته شده توسط : حنان | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 15 آبان1387 | 10:9 قبل از ظهر |
خــــدا جون.... ســـــــلاااااااام امروز که چشامو وا کردم دیدم زنـــده ام این یعنی تو هنوز ازم نا امید نشدی و امیـــد داری اونی که منتظرش بودی بشم ،مگه نه ؟؟؟... واسه همین یه فـــرصت دوبــــاره بهم دادی ؟آره؟؟!... خــــــداجون.... امیدت بهم امید داد دیگه امروز از همین الآن الآن سعیمو میکنم ...قول ميدم... خـــــداجون....ممنونم!!!....ممنون!!!!...
نوشته شده توسط : حنان | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| چهارشنبه 8 آبان1387 | 6:19 قبل از ظهر |
يا من هو في قلوب المنكسر
عزيزي به نام مرضیه ( http://marziarad.blogfa.com/ ) اين نظر زيبا رو به ما هديه كردند: "دل شکسته گرانترین دل دنیاست چون مشتریش خداست! " نوشته شده توسط : زیتون | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه ها
| یکشنبه 5 آبان1387 | 11:18 بعد از ظهر |
|
|